ریزه موجهای دریا نرمک نرمک به ساحل دست درازی میکردند
و با انگشتان آغشته به کفّ سپید نقش پاهای مرا از روی شنهای ساحل میزدودند
تپههای ریگ روان از پی همدگر روان بودند باد و حرکت، چاپ پاهای مرا از روی شنها میزدودند
برف سپید تازه بر چمن سبز ورق افشانده بود آفتاب کمرنگ برف را به آب میداد
و نقش پاهای مرا از روی چمن میزدود
در وادی خاطره ها تبسم همدلان بدلم حرارت میپاشید
عمر گذران خاطرهها را در دل دوستان سرد میکرد
پیوندها را سبک میساخت و با سایهٔ مرگ دوستی میکرد
باران دل مرا میشست و اشک سینهام را صاف میکرد
اما غم جدایی خنده از لبهایم میبرد
و زاغ سیاه تقدیر بر منهاها میخندید و عمرم را و عشقم را مسخره میکرد
و من به ساحل به سنگهای سیاه ساحل
و باز به ریزه موج ها و انگشتان از کفّ دریا پوشیدهٔ شان نگاه میکردم
فریمانت، کلیفورنیا جوزا ۱۳۹۱