در دل شب در دل تاریک شب در دل تاریک شب سیاه که سایه های اشباح به هم میامیزند و از قعر سیاهی دود تاریک بر سیاهی، سیاهی میپاشد نور چهرهٔ پر مهر ترا در نهانخانهٔ چشمانم بر می انگیزم دردهای شکنجه آور که دلم را میفشرند از تصور چراغ یاد تو یک بیک در نا پیدا نا پدید میشوند و سایه های سیاه شب جای خود را در دلم به روشنایی میدهند ای روشنایی زندگانی من شب های سیاه مرا روشن کن سیاهی را بزدای تاریکی را بر افگن

جوزا ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا