مرا عدم آسایش است چون شمع که سر تا قدم در پاسی از شبانه میسوزم مراد چرخ در نامرادی من است سرگردان گویند فلک مهربان است زین فسانه میسوزم چنان آتش بیفروخت دهر مکار که گل در باغ و من در آشیانه میسوزم جنون من سرکشی ای دارد درین عالم که مجنون در آتش ومن درآ تشخانه میسوزم ز دود آه من تاریک میشود گردون که عاشق به تمکین و من نا شیانه میسوزم از خطا کاریهای جمع آتش در گداز است یکی در جهل میسوزد و من فرزانه میسوزم بسوزید غم های عالم هر شب و روز مرا قسمت همینست جاودانه میسوزم
سرطان ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا