از چشمان سیاهش اشک میریزد غم میبارد بدنش درد دارد گرسنه است چند بار فرشتهٔ مرگ بدیدار او آمده است عزیزانش را با خود برده است اینک مردی را میبیند که شاداب و سرشار خنده کنان می‌گذرد و بر بدن محتضر او پا میگذارد جنگ سالار به عقب نمیبیند ولی هنوز میخندد

فریمانت، کلیفورنیا قوس ۱۳۸۸