آنروز آسمان گریه میکرد در دل من گریه میکرد و رعد می خندید بر دل من می خندید

برق می درخشید در دل من میدرخشید و ابرها پاره میشدند و از ورای آنها رنگ آبی تبسم میکرد بر دل من تبسم میکرد و رعد باز میخندید بر من و بر دل من و باد در گوشم میگفت ابر و باد و برق و باران

در بیکرانهٔ کاینات هیچند چون زندگانی چون غم چون شادمانی چون ظلم چون غارت چون وحشت چون دهشت چون انسان نا سپاس، نا فرمان پس تا هستی و زمان را می‌شناسی با مروت، با مهربانی و با صلح بخند بخند که یکروز نه تو خواهی بود و نه زمین و زمان نی ابر و نه باد و باران و رعد نخواهد خندید

اسد ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا