بمن گفتی بیاسا من می سوختم آسایش سوزان که دیده؟ بمن گفتی صبر کن و من نا قراری می کردم درنگ زمان که دیده؟ بمن گفتی‌خوشی ها در راه اند و من راه را پاییدم جاده خالی است خالی خالی

سرطان ۱۳۸۹ فریمانت، کلیفورنیا