از سینهٔ تفتیدهٔ من از قلب شکستهٔ من اهی سر زد و بر آسمان شد از ازل برخاست براه عدم روان شد مکثی کرد در طارم کبود بپرسد: زندگی چه بود؟ در ورای آسمان آبی نه شوری بود نه غلغله ای سکوت بود و حرکت و هنوز بلندی و رفعت دران لایتنا هی آه سرد دل پر دردم میپیچید تو گویی میرقصید چیزی نمیفهمید گویی بر جهل خود میبالید تا آنکه ستاره ها را دید دور و نزدیک، روشن و تاریک و از خود پرسید آنچه را قدر زندگی نامید آیا راهی به این لا یتناهی دارد؟ آیا موجوداتی دگر نفس در سینه دارند؟ با خود گفت: دست یکی از ایشان را میگیرم بدست و میرویم تا آنجا که توان رفت آنجا که دربار خداوند است در پای مسندش به سجده می افتیم و آنگاه با عجز، با لا به با انکسار با جرات میپرسم: خداوندا! چرا؟
فریمانت، کلیفورنیا ثور ۱۳۹۰