از پستان ماه بر چمن شیرهٔ نور میپاشید

در سایه روشن شیری بوته های بهاری غرق در شگوفه و گل به آهستگی از وسوسهٔ نسیم میلرزیدند

این جا و آنجا در پای درختی

در دامن چمنی در کنار بوته ای از گل

مردمان بر فرش قالین نشسته بودند

قصه میکردند از عطر و از گل و از راز ها و رمزهای دل

دل های جوانان در تپش بود و هیجان که جلوه میفروختند، همانند گل، خوبرویان

گل ها عطر میپاشیدند و نسیم عطر گل ها را از لای جعد لعبتان گذر میداد و دوباره بر چمن میپاشید

جوانان گاه گل چمن را نظاره میکردند و گاه کاکل شکن اندر شکن را و زمانی نازنینان گلبدن را

درین بلندی میان باغ و ستاره ها فاصله کوتاه بود

ماهتاب چندان نزدیک مینمود که گویی بر رخش میشد بوسه گذاشت

آهنگ های ساز به چمن و باغ نوا میبخشیدند

درینجا و آنجا مردمان تارها و پرده های تنبور و هرمونیه را به ترانه میخواندند و میگذاشتند طبل آهنگ ها را به دل گره بزند

یا هم از حنجره های مردانه و زنانهٔ شان

آهنگ و آلاب عاشقی میکشیدند و میسرودند

دختران جوقه جوقه پسران جوان را بهم مینمودند و از خندهٔ مستانه میجوشیدند

سالمندان به ماهتاب چشم میدوختند و میگذاشتند یاد و فریاد عشق بر سینه های شان گل بپاشند

فواره ها همنوا با آهنگ های شب آب میپاشیدند و شر شر یکنواخت شان سودا و تشویش را بخواب میخواند

ماهتاب میگذاشت همچنان از پستانش شیر تراوش کند

و ستاره هامردمان را نظاره کنند که غرق در شیر ماهتاب خوشی میکنند، عاشقی میکنند

فریمانت، کلیفورنیا اسد ۱۳۸۷