بر کشتی پوشیده از عاج خیال با دبا نی از حلهٔ سپید افراشتم
انجنی هزاران اسپه از رولس رایس در انجنگاه تعبیه کردم
بر دکهٔ ساخته از چوب صندل کُنر فانوسها و شبچراغ های زرین گذاشتم
در جلوگاه و در پسینگاه کتاره هایی از سیم خالص بنا کردم
دکل بادبان را از صنوبر پکتیا ساختم و بر آهن صاف حاجیگک نشاندم
کرسی های دکه را از مس خالص عینک ساختم و از مخمل آبچکان آبی و قناویز هراتی پوشانیدم
بر جبین کشتی و پهلوهایش نگین هایی از یاقوت جگدلک زمرد اندراب و لعل بدخشان نصب کردم
فرش اتاق ها را از لاجورد پنجشیر
و طاق ها را از رخام هلمند پوشانیدم
اذوقه از برنج بغلان ونوشابه از انار قندهار انبار کردم آب از بلندترین چشمهٔ کوهستان بابا برداشتم
درحجرهٔ خواب تختی گذاشتم از عر عر ننگرهار با دوشک و لحافی از پر قوی هندو کوه در پای آبشار
در اتاق کارقفسه ای از کتاب های ناب و کتابهای قلمی از عهد غزنوی و تیموری ودستگاهی از آخرین سیستم رایانه تهیه دیدم
برای تماس با خشکه و ماهواره ها وسایط مخابراتی کار گذاشتم
آنگاه لنگر زرین ز آب برداشتم در دریای لاجوردین تاختم
روزی زرینه بود و آفتابی کشتی نرم نرمک بر مخمل امواج میلغزید
چندانکه از ساحل دور میشد به اعجاب نزدیک میشد
آسمان دور و سا حل نا پیدا دریا پهن و بی کناره میشد
من و کشتی تنها چون افسانه در دل دریا میراندیم
آبی آسمان و آبی دریا میپیچیددور ما
بر لب هر ریزه موجی کف عنبرین بازی میکرد
هر چند دریا پهن تر میشد لاجوردش لاجوردتر میشد
موجچه ها چون پوشی از حریر دبستان دبستان ماهیان را میپوشیدند
که جوقه جوقه در تپ و تلاش در آب چنان میرقصیدند که گویا جمع شان یکی است
دریا زیر لحافی از فیروزه جهانی را میپوشانید پر از زندگی، تپش و تقلا مثل افسانه و رویا دران جهان عشق بود بر ملا دران جهان کشش بودحکمفرما دران جهان فتنه بود و دغا دران جهان کینه بود و فریب و سودا دران قتل بود و غوغا دران همچنان دوستی بود و صفا
و مستی بود و بیتابی بود بین تولد و مرگ زندگی بود
گاهی کوتاه کوتاه گاه طولانی و به درازا
ماهیان خون گرم بودند و ماهیان خون سرد بودند
و در پهنای دریا نهنگ بود با قلبی آدم نما
و چون آدم پستاندار و اولادش را غمگسار
و دولفین های هوشیار و بازیگر و بیدار
و کوسه ماهی بیرحم کشنده وماهی بلعنده که جد جدش و پیشین تر ازو یونس پیامبر را بلعیده بود
از وسط دریاجهان بزرگتر مینمود آسمان دورتر
کاینات سهمگینتر جهان اسرار آمیز تر
گاهی جزیره ای بود در دریا دور افتاده
صخره های ساحلش شسته شده
گیاه و نبات درخاکش سیراب و سرمست
دریا با آنکه بیجان بود نفس میکشید
و آب بیجان جان وزندگی را در سینه میپرورید
و در زیر آب دنیایی بود پر از رنگ ها و همچنان آژنگ ها
پر از راز های فراوان و باغی بود از مرجان
که دران چمن چمن شقایق دریایی و اسفنج و ماهی در کنار هم میزیستند
و رنگهای حیوان و نبات بهم می آمیختند
و تماشاگهی می آفریدند پر از رنگها
مانند پوستانی پر از گل وهر اسفنج مانند قدحی پر از مل
و صدف بود که در سینه اش مروارید میپرورید
اگرچه در آسمان مرغی نمیپرید میان آب ماهیان بالدار میلغزیدند
و همه حیات زیر دریا برهنه بود
آزاد بود و از برهنگی خود نمیشرمید
سنگ پشت زیر سنگش برهنه بود و خارپشت زیر خارش برهنه بود
ماهیان شهپر پوشی نداشتند ماهیان بدن پوشی نداشتند
هیچ ماهیاز شرم برهنگی عرق بر جبین یا رخسار نداشت
کوها و وادی ها زیر آب بودند و دریاچه ها زیر دریا در شتاب
من این معجزه ها را هنگام غواصی میدیدم
به زمین به آب به زمان می اندیشیدم
و چون تنها بودم این قصه ها را با امواج دریایی و با ستارگان آسمانی میگفتم
و یا همه را بکمک تکنالوژی با چشم و گوش میدیدم، میشنیدم
ضبط و ثبت میکردم و در رایانه میگذاشتم
تفاوتهای این دو محیط آب و خشکه مرا مصروف میداشت و در اندیشه
وهمرنگی هایشان برای بقا و هراس شان از فنا
بیاد میاوردم در خشکه انسان انسان را کشته
بیاد می آوردم در خشکه فتنه بوده دسیسه بوده
بیاد می آوردم در خشکه بنی آدم است
و بنی آدم پر است از راز هاو رمز ها
خودی و خود پرستی ظلم و تعدی
گاهی پاکتر از فرشته و زمانی پست تر از اهریمن
گاهی عاشق گاهی جانی
وجه مشترکی بین این دو دنیا همانا بود تنازع برای بقا
در آسمان آرامش و خوشحالی میبینم و در فضا صلح میبینم
اینک روز دیگر دمیده است میبینم
نیل آسمان را ابر پوشده است نسیم دیروز باد شده است
موج های کوچک و مستانهٔ دیروز امروز آهسته آهسته بزرگ وغضبناک شده اند
کشتی مرا که اول ببازی گرفته بودند اینک شلاق میزنند
از کناره های افق سیاه ابری چون اژدهایی قهر آگین برخاسته
آبها را با نفس زهر آگینش تازیانه میزند
اکنون بادبان ها را پایین کشیده ام از آ لات و ادوات کشتی و از ساحل های دور هیچکدام از توفانی نشانه ای نداده اند
گویی اژدهایی بی محابا سر از خواب بلند کرده است
و در دریای پهناور به تاخت و تاز پرداخته است
از تنهایی ام میترسم با بیسیم و رایانه
تلاش میکنم با ساحل ها تماس بگیرم نمیتوانم
اینک چراغ قرمز اخطاریه از مرکز توفان بحری روشن شده است دوباره از تنهایی ام میهراسم
اینک رادیویی از ساحلی دوردست از توفان خبر میدهد
عرض البلد ها و طول البلد ها را میشمارم توفان سر راه من نیست
این بار از توفان رسته ام اما به توفانی دیگر بسته ام
در دل من توفانی میجوشد این توفان با موج هایش بر دل من میکوبد
مینینم اژدهایی نیز از نفس انسان سر کشیده است
بخاطر این اژدها دل من نیز توفانی شده است
اژدهای نفس انسان از تیرگی های ضمیرش سر میزند
عروق و شعریه های من در تپایش اند غضبناکتر ازتوفان طبیعت
این توفان بخاطر انسان است که به این اژدها فرصت میدهد
بخاطر انسان است که عقل و شعورش را
برای علویت جنس خود بکار نمی اندازد
که به جنس خود خیانت میکند که به ریشهٔ خود تیشه میزند
که میگذارد اژدهای نفس او را بیراه کند
اورا از مسیر آدمیت برگرداند به حیوانیت
همانند سونامی که با زلزله از دریا میخیزد
سونامی ها کار طبیعت اند اما دهشت جنگ
فتنهٔ کینه، طرد صلح پذیرش شقاوت
نفرت، تعصب و نیرنگ کینه، فساد و جنگ
قصاوت، عداوت ظلم، انحراف از عدالت
اینها همه کار انسان است انسانی که میتواند
صالح باشد عاشق باشد
عادل باشد عاقل باشد راست باشد و راستکار
فخر عالم باشد اشرف باشد نه ستمکار
ورا نشاید عالم را برهم بریزد آدم را شرمنده کند
آدمی را نشایدشر را برنده کند و یا بشر را سر افگنده کند
شایسته است خشکه را دریا را زمین را هوا را
دوست بدارد سپاس گذارد
از کاینات فایده بردارد از فساد پرده بردارد
عشق را آزمون کند خود را سرور گردون کند
بادبان ها را می افرازم براه بازگشت، برای بازگشت
میگویم: میروم به خشکه که طبیعت من ازاوست
میروم نزد انسان با صلای صلح و امان
میروم به او بگویم که ورا عاشقی باید
که از جنگ و ستیز بپرهیزد که با سیاهی و سیاهکاری بستیزد
که با دوستی و مروت بیامیزد که به آدمیت بیاویزد
فریمانت، کلیفورنیا عقرب ۱۳۸۸