سلام بر هزار که ترانه میسراید که حرف دلش را بمنقار میگذارد که گاه نغمههای شاد و گاه سرودهای غمین میسراید که آهنگ میسازد که از عشق میگوید که از هجر میخواند سلام بر هزار زمانی که میسراید گلویش میلرزد و دلش که گلوی من نیز میلرزد و دلم به این آرش که عشق در من میجوشد و عاطفه میخروشد سلام بر هزار که دل کوچکش به بزرگی دل منست
جوزا ۱۳۹۱ فریمانت، کلیفورنیا