به دل گفتم سرودی سر کنم سروده ای بکر از قلم بدر کنم سرودی جادویی و جاودانه ازان پیش که مرا سر آیدآب و دانه دلم گفت: هان، سرودی بسرا که آهنگ آن تارهای مرا باهتزاز آورد آرزوهای مرا از خانه های راز آورد سرودی به پاکی من که دران عشق بگنجد که دران صلح خانه کند عشق را بهانه کند که تال آن ضربان مرا تازیانه کند که به آهنگ آن خون در من خانه کند که از درون من خون بجوشاند، حیات را بهانه کند چنانکه با دلم راز میکردم چنانکه با او نیاز میکردم آهنگ ترانهٔ نا سفته از پرده های دل برون افتاد بر زبان دوست و دشمن چون فسانه و فسون افتاد به دلم گفته بودم سروده ای سر کنم صورتگری آزموده گفت هان، سرودی بسرا که نقش های مرا رنگین کند که خط های مرا گل و نسرین کند که نقشی را که ازو بر صفحه آورده ام نازنین کند، رنگین کند که تمثالی را که با راز ها و رمز ها آفریده ام به زبان آورد که افسانهٔ خلقت را در میان آورد بدلم گفته بودم سروده ای سر کنم بزرگری در روستا گفت هان، سرودی بسرا که تخمه های گندم را بشگفاندبه نمو وادارد که آب به ریشه دواند زندگی به ساقهدواند که حاصلم فراوان کند که زندگی ارزان کند که خاک بهتر شود بیشتر از پار باراور شود به دلمگفته بودم سروده ای سر کنم پارسازنی گفت هان, سروده ای بسرا برای من که با آهنگ آن نیایش کنم که از گناه دور به صواب گرایش کنم که روانم را با سجده آرایش کنم که از پیرهن آزاد شوم که برای محبوبم تپایش کنم بدلم گفته بودم سروده ای سر کنم نینوازی نی بر لب گفت هان ترانه ای بسرا که آهنگ آن نوای نی لبک سازم که ندای آنرا در وادی بپاشانم که پژواک نالهٔ نی من پیام ترا نهٔ ترا به گوش گنجشکان برساند که رمهٔ سر مست من با بره های نوزاد با آن آهنگ برقصند شادی کنند به دلم گفته بودم ترانه ای سر کنم مستی از میکده برون جست گفت هان بسرا و بگو به جهان که جهان در پیمانهٔ من است بسرا و بگو که جوش مستی من از هستی دگر است که بیخودی من مرا به خودی می‌رساند بگذار ترانه ات مستی کنان از در بخورد به دیوار شادی کند برقصد، مستی کند فارغ شود از دار و مدار بدلم گفته بودم ترانه ای سر کنم عاشقی با سری در سودای محبوب گفت، هان غزلی بسرا از زبان من به او که هست جان من غزلی دروصف چشم و روی و موی محبوب من که دگری نیست همتای چشم و روی و موی او که دگری نرسد به کوی او به او از حال من بگو به او از دل من کن گفت و گو بگذار ترانه ات ترجمان دل من باشد احساس مرا سخن باشد محبوب مرا معشوق مرا مهربان کند، عزیز کند عزیز تر از جان کند به دلم گفته بودم ترانه ای سر کنم گلابی با پیراهنی دریده خندیده و خندیده گفت هان سرودت را بسرا آنرا بمن کن اهدا که رایحه ام دلپذیر است که رنگ و جوانی ام بی‌نظیر است که بر سینهٔ صاف خوبرویان در تجلی ام و در جولان که گلابم که صلحم و خندان که عشقم و دوستی ام بی چنین و چنان که بر چهره ام سرخی حیا و بر دامانم نسیم صبا پیام آور محبت اند نمونه های عصمت اند به دلم گفته بودم سروده ای بسرایم ماهتاب خاموشانه بمن نگاه کرد خاموشانه خندید و من خاموشی اش را فهمیدم و برویش تبسم کردم و خندیدم و ترانه ای سرودم از عشق که با تال آن فرشتگان رقصیدند صورتگر و بزرگر پارسا زن و مرد مست عاشق و گلاب همه خوشی کردند، کف زدند، مستی کردند.

فریمانت، کلیفورنیا ماه اسد ۱۳۹۰