بوی گلاب اصیل مرا به گذشته میبرد گذشته های دور که طفلی بودم اندیشه میکردم بخود می‌گفتم چرا؟ و جوابی نداشتم به افق های دور نگاه میکردم و هیچ نمیگفتم سرم خالی بود دلم پر از سودا پر از احساسی که شیرین بود که گرم بود و مرا به بته های گلاب پیوند می زد و آنگاه که رعد میغرید نمیترسیدم که باران می آمد خوشحال میشدم که بوی باران را از خاک کوچه میشنیدم که جست میزدم که باران را به چشمانم راه میدادم که باران اشک نبود سرد بود و تر بود پاک بود و من دوستش داشتم انگار همبازی ام بود.

فریمانت، کلیفورنیا سرطان ۱۳۹۰