نو روز پارینه، پارینه شد بهار پارینه، صیف و نیسان و شتا دست اندردست زمان در مسیر تاریخ خم جاده را پیچیدند
دی دی بود و امروز باد خبر نوروز و نو بهار ونو سال دیگر را می گستراند
نود شب پس از یلدا نوروز و نوبهار با اشعهٔ نور فرا میرسند شب را کوتاهتر کنند سیاهی را بکاهند
آریانای پنجهزارساله که بر بال و یال نازنینش برف پیری نشسته است بار دگر میجنبد، جوانی میکند
از دانهها نبات و از قطرهها فرات میسازد
و به رودهای کابل هیرمند و ارغنداب و پنجه و آمو و مرغاب و کوکچه میریزد رودهای شتل، پنجشیر و کنر را به مستی میخواند
از دل درهها نعره سر میدهد با د بهاری شاخه های بادام را وسوسه میکند و از شگوفههائ نو رس بار دار میسازد دامان کوهستان ها و پهن دشتهای آریانای کهن از قبا و عبای شکوفه و شقایق بر خود میبالند
بچه های گنجشک و آدم در پناه آفتاب ملایم با آفتاب بازی میکنند بر باران دست اندازی میکنند
در کابل و مزار مردم هزا ر ا ندر هزار نوروز را با ایمان میامیزند وبا جشن و شادی پیشوازی میکنند
و پارینه نوروز را بیاد میاورند میبینند سالی که از عمر به زمان داده اند سالی نبود که پارسال آرزو برده بودند
در سال پار جهل حاکم بود اندیشه از گناه نا دم بود نه هم کسی به فکر مردم بود هنوز سر رشته گم بود
آیا امسال آن سال امید آن سال رستگاری آن سال کامیاری که در انتظار آنند خواهد آمد؟
یا اینکه اولاد آرین در خواب خرگوش اند مقدر خود را به بیگانه میفروشند یا اینکه اولاد آرین با جهل هماغوش اند از وسوسه میاموزند از گناه خود مدهوشند علم فراموشند جامهٔ تفرقه میپوشند
یا اینکه نمیخواهند دست اندر کار شوند تخم دوستی را بکار برند ریشهٔ دشمنی را بسوزند آریانا را رشک آاسیا سازند
فساد و ارتشا را اختلاس و خیانت را دسیسه و جنایت را از در و پنجره برانند
سیاس نا بکار پر از نیرنگ را سالار های جنگ را نوکران اجنبی به هر رنگ را شیشه سازند و خود سنگ شوند
فریمانت، کلیفورنیا حوت ۱۳۸۷