ز بس رنجها زاسمان کشیدم گریبان گردون به میدان کشیدم غصه کردم از دردها قصه کردم گله کردم ز بس تلخی‌چشیدم رنجیدم و دردیدم عاصی شدم باغی شدم از بخت بد شاکی شدم بر آسمان خشمیدم آنچنان گفتم داد ستانم زو بدینسان اختر هاش را فروریزم گنجهاش را خالی کنم ماهتاب را بشکنم پاره کنم، قربانی کنم بر زمین سیلاب آورم دریا را توفانی کنم باد ها را بر انگیزم هر طرف ویرانی کنم رعد را غران کنم برق را جاری کنم دل عاشق پیشهٔ من گفت نی نی باید راهم را انسانی کنم گفت با اختر و آسمان دوستی کنم آشتی کنم ماه را پیوند زنم شام نورانی کنم رعد را خاموش سازم با برق مهربانی کنم انسان را امید دهم درس وفا داری دهم عشق را فرمان دهم بر جهان جاری کنم من که عاشق زیستم بی عشق چسان زندگانی کنم؟

فریمانت، کلیفورنیا قوس ۱۳۸۸