شکیبایی را میفهمد

ابرهای دوردست را دیده است بسیار آهسته آمده اند و نباریده اند

آب اندک را در کاریز دیده است در پار اخیر هنوز کشتش را خیس نکرده است

به بادکند و اندک نگاه کرده است و به کاه بسیار خرمن کوچک خویش

با آسیاب کند آشناست آب اندک آن را به سختی چرخانده است

چاشتهای بسیاری گرسنه شخم زده است تا شام

و آنگاه که قحطی و مرض زن و فرزندش را ازو گرفته اند

بی آنکه گریه کند کناره های افق را پاییده است

این کهنه دهقان باصبر آشناست

شکیبایی را میشناسد آسمان را نمیفهمد

قوس ۱۳۸۸ فریمانت، کلیفورنیا