مدتی در اروپا زیستم تا بیندیشم چیستم؟ دیدم به اجبار از آشیانم فراریستم آمده‌ام بفهمم کیستم؟ هر صبح آسمان درواز‌های ابریش را برویم میبست میدیدم بندیستم میدیدم مسافری از شهر آفتابیستم به ابرها مینگریستم میگریستم هر صبح و هر روز ابرها بر من میگریستند نمیدانستند من چیستم میدیدم جوانی‌ام در گذر است در آستان زودرس پیریستم اروپا دردم را تسلی نکرد میگفتم پس در پی چیستم؟ افسانه‌های اروپا برایم در حدود افسانه ماندند در میان تاریخ و فرهنگ اروپا بودم میدیدم درانجا نیستم میدیدم مردی سر سریستم درینجا چگونه میتوان زیستم آیا من هستم یا نیستم؟ اقامتگر یا گزریستم آنگاه دریافتم در پی یکروز آفتابیستم در پی روز‌های روشن در پی زندگیستم بخود گفتم: ای مسافر بی سامان بند و بارت را بربند در پی آفتاب شو آفتاب به غرب میرفت دیدم در پی ا ش روانه ی دیار غربیستم دیاری بزرگتر، شاید روشنتر، شاید آفتابی تر نمیدانستم در دست تقدیر پذیرای چه نوع زندگیستم هر چه باشد هر چه نباشد من متولد آنجا نیستم

فریمانت، کلیفورنیا جدی ۱۳۹۰