ابر شهر ها را شب و روز نظاره کردم دیار های ثروت را مردمان صاحب پول، پر از نخوت را ضعیفان فقیر و بیقدرت را مردمان خود پسند بی برکت را صاحبان جلال و شوکت را بردگان عشق را غلامان شهوت را مقام و منزلت را زحمت را محنت را، عزت را مرتبت را ارواح همه را دیدم؛ روان بودند سرگردان بودند کسانی میخوابیدند در منزل کسانی زیر باران، زیر گل و آنانکه میخفتند در هیات ها، درهلتن ها و آنانکه میخسپیدند در شریتن ها و آنانکه سر مینهادند در کوچه های شهر و آنانکه میخوابیدند در صحرا، در کوهستان ارواح همه را دیدم؛ روان بودند سر گردان بودند زاغ رندی دیدم بر شاخه میقاغید: روانید: به کجا، به کجا؟ و قاغ قاغ میخندید و میگفت: قبر ها و قاغ قاغ میخندید و میگفت قبر هاییکه هنوز خالی اند

و قاغ قاغ میخندید و از شاخه میپرید

فریمانت، کلیفورنیا میزان ۱۳۹۰