بادهٔ عشق در جام خورشید در سایهٔ طوبی میدرخشید

آوای نای از نی لبک حور رشته های دل را به شور می آورد

خروش دل گرمی تب آلود وسوسه را در جوی شیر و عسل خنک میکرد

رنگهای بیمانند باغ از مردمک های مشتاق دیده بر شبکهٔ بینایی می نشستند

دماغ را به وجد و سرور میخواندند

رنگین کمان ها طاق ها و ایوان ها را آسمان نیلی و سبزهٔ تازه را پیوند میدادند

و نسیم مهربانی جان ها و جسم ها را فارغ از بند ها بهم میبست و لذاتی آسمانی می آفرید که در رگ رگ جان پخش میشد

اندیشه پاک و فارغ از نیاز و شعور فارغ از گناه و کیفر

مسیر ابدیت را در بی خیالی و خوشحالی می پیمودند

و کیفر نیکویی را پاس میداشتند

کاروان ابدی سعادت موعود راه می پیمود از زمین از حرص و آز و از گناه خبری نبود

فقط روشنایی بود و رنگ

حوت ۱۳۸۷ فریمانت، کلیفورنیا