شب است و مرغکان خاموش چمن خوابیده است

گلها رنگ خود را از شب نهفته اند هراسی سیاهرنگ در فضا پیچیده است رهروان آهسته حرف میزنند

شب و همه چه در او هست تاریک است ستاره های کوچک در دوردست ها به مشکل بر آسمان تاریک نقطه میگذارند

و نقطه ها به سختی و ضعف تجلی میکنند زنده میشوند و باز میمیرند

و من چشم بر کناره های افق دوخته ام منتظرم منتظر تغییر و روشنی که از کناره های افق پردهٔ ناریک شب را بدرد

عقرب ۱۳۸۸ فریمانت، کلیفورنیا