گل میگفت و گل میشنفت لبانش گلابی و گفته هایش پر از شادمانی مردمکهای چشمانش میرقصیدند و لبانش تبسم میپاشیدند و من با گذشت هر لحظه ای خیال او را بدلم نزدیک و نزدیکتر میکردم حتی خیالش زیبا بود در هوس در تقلا بود تبسمش به اطلس میمانست و به حریر صاف پاک و لغزنده ادا هایش گوینده بدنش زنده و لرزنده عاشق را عاشقتر و شیدا را شیدا تر میکرد
فریمانت، کلیفورنیا میزان ۱۳۹۰