ای نور دیده دیده بدیدارت آشناست تار نگه به نرگس بیمارت آشناست

ای بیخبر ز حال دلم گر خبر شوی دانی ستم رسیده بکردارت آشناست

حرفی که از دهان چو قندت شود برون گوش کرم به نغمهٔ گفتارت آشناست

زاهد که غیر صومعه جایی ندیده بود ترسا صفت برشتهٔ زنارت آشناست

قاضی خموش باش که معشوقه از ازل با شیوهٔ کلام گهربارت آشناست