دی گذشت و بهار می آید موسم کشت و کار می آید
هله دهقان پسر ببند میان آب در جویبار می آید
می تپد دل از آنکه بشنیدم دوش گفتند یار می آید
رفت عمری که از فراق رخش دیده ام اشکبار می آید
دل ازانست بر سر راهش کو بعزم شکار می آید
گر نیاید به زندگانی من عاقبت بر مزار می آید
چون به بیند به تربت قاضی سیل اشکش قطار می آید