دی گذشتم به کلبهٔ دهقان شاد و خرم نشسته پیر و جوان

گفتم این جوش و انبساط ز چیست وز برای چه بوده گرمی تان

گفت سرما گذشت از سر ما بعد ازین سیر ماست در بستان

دیگر از برف و یخ نشانی نیست این زمان است موسم باران

بخملی گشته فرش روی زمین بهر پابوس آن شهٔ خوبان

سبزه نامیده در بساط چمن سوی گلزار گلعذار روان

بلبل زار بر سر شاخی می سراید غزل چنین و چنان

هر طرف میرود به لیل و نهار قاضی دلشده به کوی بتان