سروی چو قد یار مرا در نظر آمد آن گل پسر آمد
ای دیده پاس دار که خوش گل بسر آمد آن گل پسر آمد
دی از غم هجران وی این دیدهٔ مضطر از اشک بدی تر
امروز چه روزیست که نور بصر آمد آن گل پسر آمد
در عارض خوبش چه علایم شده موجود دل را ز کف ربود
سرخ و سفید مزج چو شیر و شکر آمد آن گل پسر آمد
آخر شود این کلبهٔ تاریک منور هم گرم چو اخگر
ای دل مشو افسرده که شمس و قمر آمد آن گل پسر آمد
نوریست چه نوری که جهان زو شده پرنور قاضی شده مسرور
تا پرتو نور وی از بام و در آمد آن گل پسر آمد