کجا ز قلب من خسته مهر یار رود مگر خورد بسرم زیر خاک سنگ لحد
رود بگونهٔ من رود اشک چون جیحون عجب مدار که دل در قبال او بطپد
رقیب گفت که دلدار بهر دل بردن لمیده روی علف زار با قد و خط و خد
شدم بسوی چمن در کمال طیش و تپش خدا کند نظرم بر جمال یار افتد
چرا دلی نبرد از برم گل بازار که چیده دست بشر دسته دسته روی سبد
ولی گرفته دلم از برای انکه ازو که دل رباید و هرگز مراد دل ندهد
حسود را ز حسد قاضیا چه خواهی گفت گذار تا که بمیرد حسود خود ز حسد