شبی رفتم به بازار محبت که تا گردم خریدار محبت

نظر کردم بهر سو تا و بالا گلی دیدم پر از خار محبت

گلی دیدم چه خوش رعنا و زیبا نمودم زیب دستار محبت

بگردی رفتم و از حضرت غوث تمنا کردمش تار محبت

بمن گفتا ز روی دلنوازی بزن چنگی به سه تار محبت

بیا بلبل که با هم یار گردیم شویم اندر به گلزار محبت

بپای گل نشسته ساعتی چند بهم گردیم سرشار محبت

حدیث دوستی از بر نمائیم بکف گیریم طومار محبت

گهی از گل گهی از ساغر مل به لب آریم تذکار محبت

رباید نرد سبقت از دو عالم که شد تسلیم دلدار محبت

ازین برتر چه میخواهی ز قاضی که او گردیده بیمار محبت