گر بگیری جان جانان یک شب اندر بر مرا مینمائی عاقبت بر چرخ هفتم بر مرا

هرچه آمد در نظر چون من نمودی سرگران بسکه بی خود داشتی از شیشه و ساغر مرا

مینهد غمهای دنیا از سرم رو در فرار دختر رز گر دهد یک جرعهٔ از سر مرا

نیک میدانم که بر امثال فایق میشوم بوسهٔ لعل لبت کردی عنایت گر مرا

از چه میپرسی که شد باری فغانت بر سماء خود نشاندی از فراقت بر سر اخگر مرا

تا تو رفتی از برم گشتم ضعیف و ناتوان از خود و بیگانه میدانند مشت پر مرا

خواب میبینم که مردی از کمال عاطفت مینهد بر کف یکی همیانی پر زر مرا

از پدر هرگز نبردم لذتی اندر حیات میبرد با خویشتن شیرینی مادر مرا

بسکه دارد نامهٔ اعمال من زنگ سیاه دوست میدارم که باشد زشک چشم تر مرا

گرچه من اندر فراقت سوختم سر تا به پا قاضی مستانه داند مشت خاکستر مرا