بعشق آن بت یکدانه امروز چو بت از خود شدم بیگانه امروز

چه میپرسی ز من حال دلم را دلی دارم برون از خانه امروز

دل خود را به پایت عرضه کردم بمن گفتی شدی دیوانه امروز

پریشانم نمودی همچو زلفت زدی تا بر سر خود شانه امروز

جوانی را ز سر گیرم به پیری تبسم گر کنی مستانه امروز

بدور شمع رویت ای پریرو نمایم طوفه چون پروانه امروز

ندارد قاضی بیچاره آرام فتاده در غم جانانه امروز