تا نسیم صبح عطر زلف یار آورده بود گوئیا مشک تتار از هر کنار آورده بود
بی تامل زد بسر با تیشه فرهاد از چه رو بوی شیرینش مگر بر سر خمار آورده بود
بعد عمری بر سر خاکم قدم رنجیده شد گوهر اشکی مگر او بر مزار آورده بود
در قطار دوستانش از سر صدق و صفا حمداً لله او مرا اندر شمار آورده بود
با لب میگون خود پرسید قاضی حال چیست گوئی بر قلبش محبت این فشار آورده بود