کسیکه در سر او فکر مردم آزاریست یقین بدان که از اوصاف مردمی عاریست
ز جور حاکم ظالم یتیم بیوه زنی رسید بر سر بازار و زار زار گریست
فغان و ناله نمودی که از برای خدا کجا روم به که گویم که این چه خیره سریست
ازان میان یکی گفت کای غریب منال سزای مردم عاجز مدام در بدریست
ترا که اجر به نزد خداست میدانم اگر صبور نباشی کمال بی هنریست
به ناتوان ز توانا همیشه جبر و ستم رسد به حکم طبیعت که فطرت بشریست
منال قاضی اگر امروز گشته ئی مظلوم بهوش باش که روز دگر ز دادگریست