ز جورت ریش دارد خاطر من چه غم در پیش دارد خاطر من
نمی افتد بفکر روز فردا نگه در پیش دارد خاطر من
درین محنت سرای پر ز اژدر خطر از نیش دارد خاطر من
اگر پرسی تو احوال تباهم بسی دلریش دارد خاطر من
بگو از من بان سر خیل خوبان بوصلت طیش دارد خاطر من
گدای مستمندی بوده قاضی گله از خویش دارد خاطر من
قطعه
دلی دارم دلی دیوانه دارم که میل دلبر مستانه دارم
اگر پروانه سان دورش بگردم بمن گوید که من پروا ندارم
قطعه
چنان به زلف بتان پای بند زنجیرم که از جهان و تمام جهانیان سیرم
بحرف قاف قیامت قسم که بی تو اگر روم بروضهٔ رضوان تسل نمیگیرم
قطعه
کارت عیدت بمن ز راه بعید به تسلای دل چه زود رسید
تا کشودم سر لفافهٔ آن دل هجران کشیده خوب تپید
قطعه
شد مدتیکه بی خبرستی ز راز ما نی ناز از تو کم شده و نی نیاز ما
خواهم که شام هجر کنم سر حکایتی بشنید نیست قصهٔ دور و دراز ما
بیت
باش بدخوی و جفا کار و لیکن نه چنان که گنه از دگری باشد و از ما رنجی
تجنیس تام!
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه باشد در نوشتن شیر شیر
شیر و شیر است در نوشتن یک رقم در تلفظ فرق شان دانی بهم
آن یکی شیر است کادم می خورد وان دگر شیر است کادم می خورد
چون ازو گشتی همه چیز از تو گشت چون ازو گشتی همه چیز از تو گشت