قطعه
در باغ ارگ، ۱۷/۱۱/۴۱
بپای گل بنشین قدرت خدا بنگر ز چوب خشک به قدرت نموده خوش منظر
بهر طرف که نظر میکنی چراغانست یکی کبود و یکی زرد و دیگرش احمر
قطعه
هر کرا بهره از حیا نبود در دلش صدق و هم صفا نبود
قربت همچو شخص بی شرفی نزد اهل خرد روا نبود
فرد
جهان و هرچه درو هست از سرور و خوشی کجا رسد بسرور لقای فرزندان
فرد
چو بیند که چرخش نگردد بکام زند مرغ بیچاره خود را بدام
فرد
سر بصحرا داده ئی قاضی چرا نور چشمت را مگر گم کرده ئی
فرد
بگوشم عیب جز گرانی نیست نیست حرفی که جاودانی نیست
قطعه
طواف کعبه اگر می کنی بجا قاضی شود ترا بخدا زین عمل خدا راضی
ترا بدیر و حرم هیچ التفاتی نیست که حال بر سر کار است و ما مضی ما مضی
در نامه ای بفرزند
من در امید مهر شما زنده ام هنوز پیوند آشنائی ما ناگسسته باد
گر فارغ از خیال شما زندگی کنم چشمم بر آفتاب و بر آفاق بسته باد
قطعه
بشنو این نکته ز من بوسه به پیغام مخواه ور بخواهی تو دلا پخته بخواه خام مخواه
گر بخواهی که شوی سیر ز دیدار نگار این ضرورت ز خدا روز بخواه شام مخواه
قطعه
مار که او دشمن است، گر گزدم عیب نیست بوالعجب از بخت بد بقهٔ کورم گزید
عمر به سان حباب هیچ ندارد بقا تا بوزد نفخه ای دامن عمرش درید
قطعه
به کاف و به ها و به یا و به عین به صاد و به یسین و طا ها قسم
که دست از طلب بر نخواهم کشید به ذات خداوند یکتا قسم
قطعه
نمیدانم چرا دلسردم امروز چه شد با نالهٔ پر دردم امروز
اگر باور نداری گفتهٔ من ببین آخر برنگ زردم امروز
قطعه
میروم عقده بدل زانکه نداری خبرم گل فتادست به شام و به سحر در جگرم
روزها شد ز غمت دانه شماری کردم رفته ز اندوه تو امروز توان نظرم
در عضویت فرزند در کابینه
وقتی فرزند ارشدش به عضویت کابینهٔ میوندوال برگزیده شد:
همیشه گل بچمن تا که هست لیل و نهار بود شگفته بهر جانب از یمین و یسار
همیشه تا که جهانست محتشم باشی به پیش از خود و بیگانه محترم باشی
اولین عید تنهائی
اولین عید تنهائی بعد فوت مرحومه زوجه ایکه ۴۷ بهار زندگی را با او بسر کرده بود:
دانی که در فراق تو امشب چها کشیدم از فرق در گرفته و تا شست پا رسیدم
رفتم بخواب و گفتم شاید بخواب خوش بینم ترا بخواب ولی خواب هم ندیدم
فرد
منم که بی تو مرا نیست خواب در دیده توئی که می ننمائی نگاه دزدیده
عهد
حرام باد بمن دلبرا قیام و قعود که جز تو دوست بدارم بزیر چرخ کبود
جوی کم کن ز مردی فارغ از اهل زمان بنشین که اینجا گیر و دار از همت مردانه می خیزد
تو گفتی که قاضی مرا گر بهشت مبارک بمن قطعه ئی از بهشت
خطاب به آرامگاه زوجه اش
ای خاک تیره دلبر ما را عزیز دار این نور چشم ماست که در بر گرفته ئی
بر مزار مادر
هنگام زیارت مزار مادر از طرف یکی از فرزندانش فی البدیهه سروده شده است:
ای نور دیده دیده بدیدارت آمده رو دیده باز کن که خریدارت آمده
آن بلبلیکه همچو جرس ناله میکشید امروز سیر گلشن و گلزارت آمده
آن گلپسر که بودی به امید دیدنش بنگر ز راه دور به اعمارت آمده
مجنون صفت ز هجر تو ای لیلی زمان شوری بسر بدیدن دربارت آمده
خطاب به پسر کوچک
خطاب به پسر کوچکش که جهت تحصیل به خارج سفر کرده بود:
تا تو رفتی به سفر رفته ز من نور نظر باز گردد چو بیایی بخدا نور بصر
همچو فرهاد زنم تیشه به فرقم هر دم تا که شیرین پسرم را بکشم اندر بر
گه چو مجنون ز فراقش بسوی دشت روم که وحوشی مگر از محمل لیلاست خبر
گاه چون دلشدگان شیون و فریاد کنم هر که بیند بمن زار شود خون جگر
گویدم آه و فغان چیست خوش و شاکر باش قاضیا زینکه پسر هست ترا نیک سیر
در عالم خواب
در عالم خواب سروده شده است:
دلبری را رو کشادم زیر لب خندید و گفت فتنه ای را رخ کشودی فتنه رو پوشیده به
قطعه
حصاری ساختم اندر خیالی نشستم من میانش در خیالی
ز اوهام و ز اندوه زمانه به خاطر نگزرانیدم وبالی
مشاعره با مشتاق
مشاعره با میر غلام محمد مشتاق دوست شاعرش:
مشتاق:
در باب عشقبازی دارم مهارتی تام یارب که باز بینم آن شوخ بر لب بام
قاضی:
بنهاده در ره من دامی ز موی مشکین خواهد گرفت آخر مرغ پریده از دام
نظر بمردم دانا اگر کنی ایدل نظیر مردم دیده به دل همی شینند
پیری بداد نقد جوانی بیاد من یارب که این متاع چقدر پر بها بدی
مشاعره
قاضی: چون سایه در قفای تو دل میرود ز دست مشتاق: این مرغ سایه پرور خود را مده ز دست
قاضی: رفتم ز خویش و هیچ نه ایستاد دلبرم مشتاق: از شور غرور حسن ورا کرده بود مست
تسلیت
تسلیت باقای مجروح، دوست شاعر نسبت وفات برادر شان شال پا چا:
تخلص در کلامت رفته مجروح بگو آخر کجایت گشته مجروح
ترا این جرح آخر از چه باشد تخرش در وجودت از که باشد
اگر داری بدل غم از برادر بیا زین ماجرا تا هست بگذر
بلی از وقت آدم تا باین دم قضایا هم چنین بودست پیهم
قطعه
دی گذشت و بهار می آید موسم لاله زار می آید
قمری و عندلیب بر سر شاخ کبک در کوهسار می آید
قطعه
فصل دی آمد و بهار گذشت مستی عندلیب زار گذشت
نه ز توتم خبر نه شاتوتی سیب و انگور و هم انار گذشت
دعائیه
الا قاضی برو در روضهٔ شاه ز خالق کن تمنا گاه و بیگاه
برای مجتبی توفیق میخواه که باشد در میان جمع چون ماه
قطعه
مر ترا نیست فکر والد خویش لیک من مائلم بخالد خویش
گر ببینی شوی ز من آگاه که چسانم ز دوریت دلریش
فرد
بی روی تو من باخته ام تاب جگر را سیل سرشک برده ز من نور نظر را