نیست در خاطرم دگر هوسی میکنم روز و شب دعات بسی

محمل یار شد به کعبه روان کاروان داد ازان به من جرسی

پند پیران شنو تو جان پدر خویشتن را مساز بوالهوسی

تا نپرسد کسی مگو چیزی از خموشی ضرر ندید کسی

قاضیا رمز را کنار گذار نیست در کوی یار نکته رسی