بگوشم تا صدای دلبر آمد غم و رنج و الم از دل برآمد

بگو از من بان دلبر که باری دلی گمگشتهٔ من در برآمد

بگرد شمع روی همچو ماهش دلم پروانه شد خاکستر آمد

نگه را نیست تاب روی دلبر خدا را این چه شوری بر سر آمد

برای دفع زخم دیده از وی سپند آسا دلم در مجمر آمد

شبی قاضی به فکری رفته از خویش که ناگه دلبرش از در درآمد