از سر شب تا سحر در برق عصیان سوختم جز وبالی نیست یارب آنچه من اندوختم

ای غفورا طاعتی از من نیامد جز گنه آتشی از معصیت در خرمنم افروختم

انتظار رحمتی دارم گنه از حد گذشت از غفوری ئی تو یارب این سخن آموختم

ای خداوندا بسوی کعبه ام شو رهنمون هر دو عالم را بیک سنگ سیه بفروختم

قاضی ما جز گنه هرگز ندارد طاعتی چشم امیدی به لطف خاصت اکنون دوختم