انچنانم ز درد ریز مریز که ندارم به تن توان گریز

به قضا چاره جز رضا نبود کاندرین ره نبوده دست ستیز

بهر قتلم کمر چه میبندی خون این بی گنه مریز مریز

روی بالین من قدم بگذار آبم اندر گلو بریز بریز

بمزارم اگر نمی آیی از گلیم دعا بخیز بخیز

قاضیا زین وداد اهل غرض کن شکایت بروز رستاخیز


بمدیر مجلهٔ ژوندون

مدتی شد که ریز مریز مرا طبع ناکرده گفته ئی فردا

من ازین وعده ریز مریز شدم همچو ویرانه خاکریز شدم