هرکه آمد درین سرای دو در عاقبت رفت از دری دیگر

حبذا آنکه وی ز خلق نکو دل عالم گرفت و رفت بدر

خلق خوش مایهٔ سعادت دان نتوان یافتش بچال و هنر

این سعادت بزور بازو نیست تا نبخشد بکس قضا و قدر

خلق نیکو نکو بود همه جا این عبارت نوشته اند بزر

تا توانی یتیم شادان کن که بود نا امید لطف پدر

در لطفی بروی او بکشا تا شود باز بر رخت همه در

ای غنی گر فتاده ای بینی که پریشست و نیست جامه ببر

هر چه داری ز عالم احسان کمکی کن به او به مال و به زر

این همه زادهٔ نکوکاریست الحذر جان من ز دیدهٔ تر

قاضیا هر که خلق نیکو داشت بنما خدمتش بشام و سحر