عزیز بس نکویم که بستی در برویم
نمی بینی بسویم نترسیدی ز خویم
خیال از سر بدر کن ز آه من حذر کن
انیس خود خبر کن خبر گیرد ز کویم
تو بودی اختر من تو بودی دلبر من
تو بودی در بر من ازین برتر چه گویم
دمی سویم گذر کن بحال من نظر کن
زمین از اشک تر کن گل بیرنگ و بویم
خدا را بر جراحت نما مرهم عنایت
مکن با من قساوت که نازکتر ز مویم
ز رویم آب بردند ز مویم تاب بردند
ز چشمم خواب بردند کنون بی آب رویم
الا ای نور دیده کسی مثلت ندیده
قدم نه بر دو دیده دری بکشا برویم
تو هستی مایهٔ من تو هستی غایهٔ من
تو بودی سایهٔ من کشا چشمی بسویم
ترا از من چه گفتند که بگسستی تو پیوند
مکن بیگانه خورسند نظر افگن بر ویم
منم شیدای رویت منم لیوای کویت
مرا میخواه بسویت که خار چشم اویم
تو دادی ... از دست دعاگویت ... هست
نباید خاطرش خست الا ای تند خویم